بی هیچ تغییر در شروع و پایان...
خلاصه وار مینویسم
بی هیچ تغییر در شروع و پایان
شروع داستان که بودنت بود
و پایان داستان نبودنت
حالا این میان هر چه بود
بی هیچ تغییر در شروع و پایان
شروع داستان که بودنت بود
و پایان داستان نبودنت
حالا این میان هر چه بود
مهم این بود که من بودم و تو
و هزاران دلیل بر نبودنت
که حوصله ی نوشته از بیانش خارج است
مغرب هیچ سرزمینی مشرقش را در آغوش نگرفت
وقتی شمالی ترین مرز احساس با دیگری باشد
پس این وسعت خالی ات را سالها دویدم
بی هیچ ذره ای اضطراب
که دیر زمانیست انتظار را یدک میکشم بی دلیل
روز بود ...نمیدانم شاید به غروب نزدیکتر
گوشهایم را فروختم تا صدایی جز تو نشنوم
عصر بود یا نمیدانم خورشید تمام شده بود
که لبهایم را فروختم تا جز تو نامی باقی نماند
شب بود یا نمیدانم نیمه های دلتنگی
که گم شدی
کاش چشمهایم را نیز میفروختم بی دلیل و نمیدیدم.
و من بی گوش و بی دهان
تنها دیدم که رفتی و چیزی نتوانستم که بگویم
حالا سالها میگذرد از انتهای داستان
و من بی آنکه شروع شوم تمام شدم
لا اقل شعرهایم را برگردان
خواننده ها دلیل میخواهند بر سکوتم!!!
و هزاران دلیل بر نبودنت
که حوصله ی نوشته از بیانش خارج است
مغرب هیچ سرزمینی مشرقش را در آغوش نگرفت
وقتی شمالی ترین مرز احساس با دیگری باشد
پس این وسعت خالی ات را سالها دویدم
بی هیچ ذره ای اضطراب
که دیر زمانیست انتظار را یدک میکشم بی دلیل
روز بود ...نمیدانم شاید به غروب نزدیکتر
گوشهایم را فروختم تا صدایی جز تو نشنوم
عصر بود یا نمیدانم خورشید تمام شده بود
که لبهایم را فروختم تا جز تو نامی باقی نماند
شب بود یا نمیدانم نیمه های دلتنگی
که گم شدی
کاش چشمهایم را نیز میفروختم بی دلیل و نمیدیدم.
و من بی گوش و بی دهان
تنها دیدم که رفتی و چیزی نتوانستم که بگویم
حالا سالها میگذرد از انتهای داستان
و من بی آنکه شروع شوم تمام شدم
لا اقل شعرهایم را برگردان
خواننده ها دلیل میخواهند بر سکوتم!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 13:19 توسط tanha
|
تنهایی لحظه های پر آشوبم